به تو بانوي شبهاي تاريک و روزهاي آفتابيم

اوقات شرعي
جستجو :
سخت‏ترين گناهان گناهى بود که گناهکار آن را سبک شمارد . [نهج البلاغه]

:: ParsiBlog ::KhazoKhil ::

منو? اصل?

 RSS 
خانه
شناسنامه
پست الکترونيک
ورود به بخش مديريت


بازديد امروز: 1
کل بازديدها: 2501

لوگوي وبلاگ
خبرنامه
طراح قالب

طراح : پا?ون

موضوعات وبلاگ

آرش?و

دوستان

وضع?ت در ?اهو

يــــاهـو

+ نگاه

 


 


                                   


للحق


 


سلام بانو


 


امشب دوباره به اينجا سرزدم... گفتم که در اين دفتر را نمي بندم .. خب بايد مي بود براي همچين روزهايي


 


دلم مي خواست امشب از اينجا نگاهت کنم


 


ياد آن روزها بيفتم ... ياد آن همه نازت ... ناز تو هم که تمامي ندارد بانو


 


 اما با همه ي نازت .. چقدر شيرين محبت مي کني


گاهي از اين همه نگاهت چنان شرمنده مي شوم که ...


و من چگونه دست از دامن تو بر دارم


 


بگذار ذر آغوش نگاه تو .. بميرم


بگذار هيچ چيزي به جز تو ارامم نکند .... بگذار تنها براي تو باشم


 


 


اي دوست نگاهم کن و جانم بستان


مستم کن و هر دو جهانم بستان


 


با هر چه دلم قرار گيرد بي تو


آتش به من اندر زن و آنم بستان


 


يا حق


 



ايمان(شنبه 15/7/1385 12:4 صبح )

ديدگاه‌هاي ديگران ()

+ آخرين پست

للحق


                          


 


شوقي شيرين ..لذتي وصف ناپذير.اما ترسي و اضطرابي عميق جانم را مي فشرد.


بانو...نمي دانم باور کنم؟ ..چقدر حالا مفهوم بيم و اميد را مي فهمم.


مي بينم


ديشب وقتي با چنان وضعي به دنبالم فرستادي ..اولش گيج بودم ...بعد فکر کردم مثل هميشه فرصت سخن گفتني به من دادي ...من هم مثل هميشه شروع کردم به حرف زدن ..اما ديدم تو اين بار ...........


و وقتي پيغامت را خواندم ...


بانو...آخر چگونه باور کنم؟


 


خواندم و گيج شدم ...گفتم نه ...زياد دلم را خوش نکنم ..اما ..وقتي دوباره امروز ظهر سر قرار هر روزه مان همان حرف را تکرار کردي ..........


 


آآآآه بانو...يعني باور کنم که انتخابم کردي؟ تو .. ايمانت را پسنديدي؟ نه نه ..مي دانم که تازه اول راهم .. تازه شااايد اجازه داده اي عاشقت باشم ...


آآه بانوي مهربان من


 


ايمان چيزي ندارد  که نثارت کند ..هر چه هست از توست .


جان ناقابلي دارم که چون به تو وصل است گراميش مي دارم . هزار بار تقديم تو ...


آآخ که چقدر حرف دارم با تو بانو ....که اگر بگويم حتما همه مي گويند ايمان کافر شده ... ديگر نمي توانم بيايم حرف هايم را اينجا براي تو بنويسم ... اين هم باشد آخرين پستم .. آخرين حرف هايي که ديگران هم مي توانند بخوانند .


اينجا نمي توانم همه چيز را بگويم .. نمي توانم از ..


نه ..نمي توانم ...


شکر که بي هيچ واسطه صدايم را مي شنوي ..


و شکر که ..........


 


بهتر است ساکت شوم و به قول قصه گو   " هيچ مگو"يم .


 


اين دفتر هم باشد تا هر از گاهي آن را ورق بزنيم تا هم من و هم تو به ياد بياوريم اين روزها را ...


بانوي مهربانم ..هنوز گيج پيغامتم ..


 


ياريم کن تا از عهده بر آيم ..


مي خواهمت ..


          و


              دوستت دارم ....


 


يا علي مددي



ايمان(دوشنبه 15/3/1385 6:41 عصر )

ديدگاه‌هاي ديگران ()

+ مي خوام ببينمت .....

                            


 


 للحق


 


                           


سلام بانو ....


 


بانو ... دلم عجيب برات تنگه ... خيلي تنگ ..خيلي تنگ ...


 


اونقدر که يه ذره آه اونو مي سوزونه .... مثل يه شمشير تيز توش فرو مي ره ...آآآخ بانو !!!!


 


فکر کنم روز قيامت شهيد محشور بشم ..آخه  آخرش از تير شوق تو ميميرم ...آخرش شهيد عشق تو مي شم بانو ...


بانو ..بانو ..بانو...مي بيني چقدر بيقرارم .... اصلا نمي دونم چي دارم مي گم ..


بيقرار تو ام و در دل تنگم گله هاست


آه بيتاب شدن عادت کم حوصله هاست


 


بيقرار توام بانو.... واااي چقدر دلم برات تنگه .....مي دونم که اشکهام رو مي بيني ..مي دونم که سوز دلم رو مي بيني ..مگه مي شه نبيني ..خودت داري آتيشش مي زني ... بانو....دلم تنگه ..تنگ ..تنگ ..تنگ ..يه لحظه ..فقط يک لحظه فرصت بده..يه لحظه فرصت ديدار بهم بده ...بذار يه لحظه ..بانو ..بذار يه نظر ببينمت ....مي دونم ..مي دونم که کوه هم طاقت نمياره ديدن تورو ...آآه بانو ...عيب نداره ..مي خوام از بين برم ...مي خوام بسوزم ..مي خوام خاکستر بشم ... مي خوام هيچي ازم نمونه .... مي خوام ...اما مي خوام ببينمت ...


مي خوام ببينمت ....


بانو ....بانو...بانو.......دلم تنگه


 


........................


 


يا علي مددي


 


   



ايمان(جمعه 5/3/1385 5:44 عصر )

ديدگاه‌هاي ديگران ()

+ او را نبر......

للحق


                    


 


بانو


 


 مي بيني با من چه کردي


مي بيني  با من چه مي کني؟


 


حالا يکي پيدا شده چشم هايش کمي رنگ نگاه توست .. بايد برش داري با خودت ببري؟


فکر دل ما هم باش بانو...


هر که را دوست داري مي بري پيش خودت .. ما بمانيم و رد نگاه تو؟


 


 


.......................................


 


بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران


کز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران


..........


 


يا علي مددي



ايمان(شنبه 30/2/1385 7:53 عصر )

ديدگاه‌هاي ديگران ()

+ قرار عاشقي

للحق


 


                                           


بگذار دستانم از نوازش چشمان تو بگويد بانو...


 


بي تابم ...بي تابم ...بي تابم ...


هر لحظه که به قرار هر روزه ام نزديک مي شوم ..قلبم خود را به کبوتر خانه ي تنگش مي کوبد و بي قرار مي شود ...


قرار هر روزه ي من با خانه ي تو ...و احساس نگاه مهربان تو بر من ...


سرم را پايين مي آورم و منتظر گرمي نگاهت مي مانم ...


ساعت قرار رسيد ....آمدم.


 


 


يا علي مددي



ايمان(سه‏شنبه 26/2/1385 6:38 عصر )

ديدگاه‌هاي ديگران ()

+ آينه

للحق


 


 


                                  


                                   


سلام بانو          


 


ديروز رفته بودم پيش يکي از آينه هايت ...


چقدر خوب است که تو اين آينه ها را اينجا گذاشته اي که وقتي دلمان برايت تنگ مي شود نگاهي به آنها بيندازيم ...


اين که مي گويم رفتيم پيش آينه ات به همين راحتي که مي گويم نيست ها .. خودت که مي داني


اين آينه هاي تو هم مثل خودت ناز دارند ...


چقدر نازش را کشيدم تا راهم داد .. که فقط يک نظر ...


ممنونم بانو که اجازه دادي .. تا تو اجازه ندهي که نمي شود .. ممنونم


 


کمي دلم آرام شد... اما عاشق تر شدم ...


بد جوري دلم مي خواهد بروم همه ي آينه هايت را ببينم ..


نمي داني چقدر هوس يکي از آن خوب تر هايش را کرده ام...حاضرم همه چيزم را بدهم تا فقط يک نظر .. فقط يک نظر نگاهش کنم...


به هر که مي گويم مي گويد نه ... خطر ناک است ... خب چه مي شود کرد گاهي تو آينه ها يت را جاهاي دور و خطرناک گذاشته اي ... اما من چه کنم؟ دل من چه کند؟


بانو ... همه مي دانند که ايمان ديوانه است .. پس نمي توانند جلويم را بگيرند ... مي دانم که آن آينه ي زيبايت را هم خواهم ديد فقط به شرط آنکه تو بخواهي .. مي دانم بانو ... تا تو نخواهي اصلا هيچ چيز نمي شود ... تا تو اجازه ندهي آنها هم چيزي به من نشان نمي دهند ..


 


 


 


بانو .... دلم خيلي برايت تنگ شده ... هي مي خواهم دلم را خوش کنم به همين نشانه ها ... اما دل بيچاره ي من ..صدايش هم که در نيايد .. خودت که مي داني چه مي کشد ...


بانو  دلتنگم .... نگاهي ...


 


 


يا علی مددی



ايمان(شنبه 23/2/1385 7:24 عصر )

ديدگاه‌هاي ديگران ()

+ ببار برمن ....

 


 


للحق


 


 


                                   


 


امروز پر از اشکم براي تو


بانو دلتنگم براي تو


 


بانو


اين منم ..هان ..مي بيني ؟


مي بيني


بانو


..باز کن آغوش مهرت را


 


دلم مي خواهد ببارم..مثل باران..نه...دلم مي خواهد بباري ..مثل باران....باران که باشي همه را زير نوازش انگشتانت مي گيري ... باران که باشي ...


 


وااي بانو ..اگر زير سقفهاي تاريک ،خودم را پنهان نکرده باشم .. حتما باران خيسم خواهد کرد..


 


آآآآخ مهربان...برمن ببار ... مي دانم که مي بيني مرا وقتي هر روز از در خانه ات رد مي شوم و نيم نگاهي مي اندازم به در ...دري که هميشه باز است اما چون مني مي ترسد حتي نگاهي به درون بيندازد...


 


بانو


همان لحظه مي دانم که مي بيني مرا ..همان لحظه ..هر روز ..هر روز ظهر ...و چه زيبا گرمي نگاهت را بر چشمانم حس مي کنم .. حتما همان لحظه تو هم برق اشکم را مي بيني نه؟


امروز انگار راههاي تازه اي برايم باز شده ...انگار چيزهاي تازه اي ياد گرفتم...بانو حالا اگر مي خواهي جوابم را نده ... ببين چه مي کند اين عاشق بي قرار تو .


 


 


يا علي مددي


 


 



ايمان(دوشنبه 18/2/1385 4:53 عصر )

ديدگاه‌هاي ديگران ()

+ پيغامت رسيد ....

 


للحق


 


                              


                                


 


سلام بانو


 


وااي پيغامت که رسيد ..چه حالي شدم


گفتي وقتي دوستت داشته باشم ..دوستم داري .... گفتي اجازه مي دهي  با تو   حرف بزنم ... گفتي پرده ها را بر مي داري ..آآآه بانو.....


گفتي که جلوي ديدگانت هستم ... گفتي که از پيدا و پنهانم خبر داري ....


بگذار مردم بگويند ايمان  ديوانه شده .. بگذار همه بگويند اين هم از دست رفت .. بگذار بگويند...


مگر نمي دانند که ايمان عاشق شده..


حرف که چيزي نيست ... حاضرم تکه تکه ام کنند  ...فقط اگر تو راضي باشي محبوب .


چقدر خوبي بانو ...چقدر دوستت دارم ....


 


يا علي مددي


 



ايمان(شنبه 16/2/1385 12:27 صبح )

ديدگاه‌هاي ديگران ()

+ بيا به باد بده بانو!!

 


للحق


 


سلام بانو


 


بانو ..امشب دلم به اندازه ي همان گوشه ي چشمان مهربانت گرفته...


بغضم را مي بيني ؟ مي بيني .. مي دانم که مي بيني .... اشکم را  هم مي بيني ...


بانو


امشب يک نفر مي گفت کساني که شهامت عاشق شدن را  دارند بايد شهامت درد کشيدن را هم داشته باشند....


عاشق شدن مگر به انتخاب من بود بانو؟؟خودت بگو... مگر مي توانستم ببينمت و عاشقت نشوم ؟ اصلا کسي هست که يک بار ، فقط يک بار در عمرش تو را ديده باشد و عاشق نشده باشد؟


بانو..بانو..بانو... حالا که عاشقم کردي .. حالا که سوزاندي ..بيا خاکسترهايم را جمع کن ... بيا به باد بده هر چه مانده در من ....


 


 


 


                           


 


يا علي مددي



ايمان(چهارشنبه 6/2/1385 8:2 عصر )

ديدگاه‌هاي ديگران ()

<